هر کاری کنید، به خودتان برمیگردد...
کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت. يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید...
پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند. فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد...روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید. مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم شما زندگي پسرم را نجات دادی". کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم".
در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"كشاورز با افتخار جواب داد: "بله"با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد...پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد...
سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين !
نوشته شده توسط پدرام در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 10:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

خدا رو شاکرم که بالاخره بعد از تمامی پستی و بلندی ها و بعد از یک سال داغ و پر حرارت اولین آزمون بزرگ زندگیم رو پشت سر گذاشتم که مطمئنن آخرین اونها هم نخواهد بود. و بازم خدا رو شاکرم که بهم و به همه کنکوری ها سلامتی داد تا بتونیم بدون هیچ مشکلی در این امتحان شرکت کنیم.خوب بهتره بریم سر اصل مطلب.( مثل اینکه عروس خانم چایی رو هم آوردن...)
روز قبل از کنکور به اتفاق ۶ نفر از دوستان و به توصیه نزدیکان من جمله برادر بزرگوارم رفتیم بیرون تا از فکر های مزاحم قبل از کنکور رهایی پیدا کنیم.آقا جاتون خالی .میشه گفت بعد یک سال برای اولین بار به معنای واقعی جوونی کردیم.نه اینکه لات بازی در بیاریم و مزاحم ... مردم بشیم... نه ... از اونجایی که ما در زمره بچه مسبت ها هستیم دور این کارها رو خیط کشیدیم (به جون خودمون... و به جون ریش نداشتمون...) خلاصه بعد از یه پیاده روی مشتی و صحبت های حاشیه ای به ساحل آرامش بخش دریای مازرون رسیدیم.اول کنار دریا یه مقدارکی انرژی گرفیتم و بعد هم به معیت دوستان به یک پارک که فکر میکنم از بقایای تاریخی شهرمون بود رفتیم. آقا از دوستان اصرار و از ما انکار.گفتند بیا بریم چرخ و فلک .حال میده.یه فضای وحشتناکی داره.خلاصه خام شدیم رفتیم.خدا رحم کرد که سالم پایین اومدیم.( البته نگفته نماند که بین راه رو با سلام و صلوات طی کردیم...) بعد از پارک مسیر اومده رو دوباره رفتیم بالا.یه سر به جاهای مختلف شهر زدیم .بین راه یکی از دوستانمون رو دیدیم که با خوندن چند تا اس ام اس مشتی روحیهمون رو تا ۲۰۰۰۰ درجه بالا برد.البته از سه تا دو تا خارج از محدوده ولی فوق باحال بود... و یکی هم این: به ترکه میگن اگر آمریکا حمله کنه چیکار میکنی؟ میگه در ودرجه اول خونسردیم رو حفظ میکنم و بعد زنگ میزنم ۱۱۰.... بگذریم بعد از یه شهر گردی ۴ ساعته برگشتیم خونه.بعد ۴ تا از اقوام اومدن دیدنمون برای روحیه دادن به ما.ولی مثل اینکه قضیه برعکس شد و یه روحیه توی از ما گرفتن و رفتن. خلاصه تا خودمون رو جمع و جور کنیم ساعت شد ۱۱ . البت قبل خواب یکی از اثار استاد جلیل القدر محمد رضا شجریان رو هم گوش دادم ( فریاد و مرغ سحر) و بعد راهی تخت خواب شدم.آقا حالا هر چی سعی دارم بخوابم نمی تونم.نه از روی استرس ها ..نه ولی نمیدونم را.فکر کنم شاید قبل از خواب دوش گرفتم اینطوری شدم.خلاصه خوابمون برد تا روز واقعه...
صبح ساعت ۵ و نیم از خواب بیدار شدم..یه صبحانه ورزشکاری خوردم و به همراه والدین رفتیم به سوی میدون نبرد.آقا چه خبر بود.تو حوزه ما ۲۱۴ نفر باید امتحان میدادن. دیدیم هر کدوم با خودشون یه بغچه آوردن حالا خودت دیگه بگیر توش چی بود.والا من هم با خودم ۴ تا مداد و اکن تراش و آب و شکلات و .... و کیک و ... بگیر تا ... برده بودم.رفتیم سر جلسه .خلاصه هر کی برا خودش عرض اندامی میکرد و رو صنلیش مینشست. ما هم بعد از یه سلام و احوال رسی مشتی رفتیم رو جای خودمون.خلاصه بعد یک ساعت معطلی و بعد از اون همه ذکر و دعا امتحان رو شروع کردیم.عمومی ها بد نبود.اما ناگفته نماند در حین عمومی ۱ ثانیه هم وقت اضافه نیاوردم.و در کل مطلوب بود.اما ریدینگ زبانش به نظر من یه مقدار سخت بود و آیه های دین و زندگی و سؤالات متنش خیلی نزدیک به هم و بدجور بود.یعنی من دین و زندگی و زبان رو بدون هیچ اغراقی به امید ۱۰۰ رفته بودم.چون مخصوصا تو دینی آیه مایه و سؤال نبود بلد نباشم...ولی بر عکس شد و عربی و ادبیات رو بهتر دادم.اختصاصی هم که دیگه چشمتون روز بد نبینه.فقط همین رو بگم که با در نظر گرفتن تمامی شرایط من فکر میکنم که ریاضی و شیمی سخت بودند. بازم فیزیک رو تا حدی میشد زد.بابا من شیمی رو مخصوصا خیلی امیدوار بودم بالا بزنم. هیچی بگذریم.بعد امتحان هم بابام اومده بود دنبالم سریع اومدم خونه و حالا منتظر نتایج هستم و باقی رو واگذار کردم به خدا.ولی تو جلسه اصلا روحیه خودم رو نباختم و تا ثانیه آخر داشتم حل میکردم...
به هر حال ببخشید طولانی شد. این هم اون چیزهایی بود که گفتم با دوستان در میون بزاریم بد نباشه.با آرزوی موفقیت برای همتون.( اگر غلط املایی و از این حرف ها .. هم داره ما رو عفو بفرمایید...)
نوشته شده توسط پدرام در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 1:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

نقدی در باب آبی و قرمز ...
لیگ برتر امسال با فراز و نشیب زیادی همراه بود.بعضی از تیم ها محشر بودند و بعضی ها هم مانند استقلال تهران اصلاْ ارائه کننده فوتبال خوبی نبودند.صراحتاْ در ابتدای صحبتم میگم که من استقلالی هستم و اصلاْ مانند دیگر طرفداران این تیم از عملکردش در مدت این لیگ راضی نبودم.ولی اعتقاد دارم که با تمام این احوال بهترین حالت ممکن این است که امسال هم استقلال با همین ترکیب و یک سری تغییرات جزئی وارو لیگ هشتم بشه.به هر حال این تیم تیمی هست که یک سال تمامی تلخی ها و شیرینی ها رو با هم چشیده و یک تجربه خوب رو علی رغم تمامی ناکامی ها بدست آورده و با مربی توانایی مثل فیروز کریمی که بهش اعتقاد کامل دارم کار کرده که در آینده میتونه چشمه بیشتری از مربی گری خودش رو به رخ بکشه.
اما صحبتی رو که دوست داشتم مطرح کنم اینه که : با وجود اینکه استقلالی اصیل هستم ولی با این وجود دوستدارم امسال استقلال و پرسپولیس با هم نماینده های ایران در رقابتهای لیگ قهرمانان آسیا باشند.من معتقدم با موج منفی که ایجاد شد همه تلقی میکنند که استقلال و پرسپولیس در ناز نعمت به سر مبرند .با گزارشات بسیاری نشان داده شد که در حق شهرستانی ها اجحاف به عمل آمده و از این مسائل.اما امروز میبینیم که دو تیم پر طرفدار پایخت با طرفداران میلیونی خود اصلاْ ارائه کننده نام خودشان نیستند و اصلاْ انتظارات رو برآورده نکرند.و حالا تیم های شهرستانی از اون ته جدول گرفته تا به بالا ادعای آقایی دارند و پرسپولیس و استقلال هم چندین سال متمادی است که هیچ فروغی از خود نشان نداده اند. در پایان امیدوارم این دو تیم خوب مخصوصاْ استقلال مزد زحماتی رو که خواهند کشید بگیرند و بتوانند شوکت دیرینه خوشون رو بار دیگر به رخ سایر تیم ها بکشونند...
نوشته شده توسط پدرام در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 12:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بابا یه صحبتی هم شما بکن...
به قول دوستانمون کامران و هومن این نوشتن ها هم واقعاْ خیلی مشکله.یکی از دوستان و منتقدان میگفت آدم اون زمانی عیار کارش مشخص میشه که با یه مطلب خیلی قوی بتونه مخاطب های بسیاری رو جمع کنه و نه با مسائل فرعی و از این حرف ها.راستش متأسفانه به نظر من یکی از عواملی که باعث میشه دارندگان وبلاگ ها برای جذب مخاطب به مسائل فرعی حالا هر چی رو بیارند وجود مشکلی هست که اون هم منشأش دارندگان وبلاگ ها نیستند بلکه خود ما هستیم که اصولاْ کم حوصله هستیم و حوصله خوندن یک مطلب رو اصلاْ نداریم.خوب طبیعیه که اونها هم برای جذب مخاطب به کارهای دیگه ای رو میارن.به هر حال من فکر میکنم در این مورد بهترین کار یه نظر سنجی عامه که مشخص کننده سلایق مختلف میتونه باشه.و هر کس میتونه اون زمینه ای رو که بهش علاقمند هست رو بیان کنه تا نویسندگان وبلاگ با سلایق مختلف آشنا بشن.مثلاْ خود من وقتی که میخوام مطلبی رو بنویسم که واقعاْ ارزشمند باشه و به مزاج همگان خوش بیاد رو توش میمونم.نمیدونم از خودم بنویسم.از این جهان هستی بنویسم از دنیا گلایه کنم به مسائل سیاسی گیر بدم.چند تا شعر از خودم بزارم و .... .ولی خوب به هر حال سعی میکنم با این وقت محدود یا ننویسم یا اینکه اگر بخوامم بنویسم یه چیز درست درمون بنویسم...ولی کلاْ به نوشتن علاقه دارم و میگم اگر موضوع خاصی هست که دوست دارید در موردش براتون بگم به من انتقال بدید حتی نظرات دوستانتون رو .اینجا آزادی بیان وجود داره پس آزاد باشید...
نوشته شده توسط پدرام در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:55 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

با سلام خدمت با مرامان روزگار و دوستان با وفا. من دربست مخلص همه دوستان هم هستم.هر وقت که فرصتی کردید میتونید به کلبه حقیر و درویشی ما هم یه سری بزنید.دوستدار همتونم تا بی نهایت ها...هر اوامری هم که داشتید بنده شخصاَ در خدمتتون هستم...با تشکر از همتون - پدرام
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY