لبخند دروغین تو به هنگام نیاز مرا آزار میدهد
آسایش خاطر تو ای خوب، سایش خیال من است
زندگی کوتاه است، کوتاهتر از لحظه چشم بستن تو
چشم بستن به آرامش زیبای درون من و آرامش
بودنت دردیست که باید باشد و نبودنت دردیست لاعلاج
پس تو ای جدایی ناپذیر بگذار تا از بودنت لذت ببرم
زندگی کوتاه است، کوتاه تر از مجال نفرت آلوده کردن
نفرت آلوده کردن دلی که پاک سرشت آفریده شد
اما چه چاره که درد با نفرت همراست ای درد وجود
تنها به درد بودن قناعت کن تا اندکی مجال زندگی بیابم
زندگی کوتاه است، کوتاه تر از فاصله احساس من با تو
فاصله ای نزدیک که علاج دل رنجور پر از درد نیست
در فاصله، فاصله مینداز چرا که زندگی همچنان کوتاهست
درد، درد آور است، اثری بر جسم خاکی باقی نمیگذارد
اگر میخواهی، زخمی کاری به دلم بزن، که جاودانه باشی
پدرام - مهر ۹۰
محبتی که چون پتکی آهنین بر سرم میکوبی را دوست ندارم
نمیخواهم به فکرم باشی و با غم خود، غم مرا هم بخوری
حتی لحظه ای نگاه کردن به رخسار شکسته ات را دوست ندارم
زندگی وقتی آیینه تمام نمای درد میشود و مرا میسوزاند
زرق و برق به ظاهر ستودنی و تماشایی را دوست ندارم
من تو را ملامت نمیکنم که تو خود رنج دوران برده ای
اما همین رنجش خاطر تو و طلاطم خیال خود را دوست ندارم
دیگر مرا ملامت مکن چرا که طوفانی درونم برپاست
با خفت و خواری درون زیستن و لبخند خیالی را دوست ندارم
من بارم را بسته ام، توشه ای هرچند خُرد و ناچیز خواهم داشت
توشه ام زمرد و الماس باشد اگر، با دل خون دوست ندارم
نفرین به من که همیشه از غم و درد تو دلگیر و خسته ام
نفرین به تو ای روزگار که بازی پلید تو را دوست ندارم
مغرور گلبرگی ام که بی آب میمیرم و دم بر نمی آورم
اما حتی دمی بی غرور و با خفت زیستن را دوست ندارم
تو اما امروز حجت خود را بر من تمام کردی و گفتی
جمله ای که بارها نمیخواستی بگویی و من دوست ندارم
اما بدان بهای جرعه جرعه محبتت را تمام میپردازم
گرچه باز فرستادن تحفه رسم معرفت نیست و دوست ندارم
قلمی که در دست دارم و اینگونه بی درنگ پرخاش میکند
مرکبش از وجود میتراود، گرنه شکوه نوشتن را دوست ندارم
پدرام - شهریور 90
چه عوالمی دارد این مستی...چه خوب است این مستی..در حالت عادی نمیتوانستم با این کیبورد لعنتی، فارسی تایپ کنم حال چه برسد به وقتی که از خود بی خودم..ناصر خان دوستت دارم..ناصر خان حجازی به بلندای نامت دوستت دارم...و من چه مینویسم..ای مستی تو همیشه با من باش ای مستی...من تا به حال کجا بودم که تو را نمی یافتم ای مستی...سرم گرم گرم..دیدگانم نمیبیند هر آنچه را که مینوسیم...و فکر میکنم هر نویسنده ای حداقل یکبار و حداقل یکبار در طول زندگی مست شده است...مگر میشود این چنین قلم زد در حالی که مست نباشی؟!..مگر میشود این چنین زیبا سخن بگویی در حالی که مست نباشی..صدای پدر در گوشم میپیچد...زیاده روی کردی...نباید تا به این حد زیاده روی میکردی..مادر دوستت دارم...چرا امشب که نیستی تازه نبودت را احساس میکنم..روز مادر مبارک...خدایا ببخش..مگر میشود خدا نبخشد؟ پس چرا تقاضای بخشش میکنی...سلام بر تو آرش..موضوع امروز ما...ای تو دیوانه بین مرز بیداری و هوشیاری قرار داری..پس دیگر چه میگویی...ای ناصر خان حجازی دوستت دارم...سر گرم گرم ...دستانم لرزان لرزان..مگر الان وقت از خود بی خود شدن بود...آخر مگر الان موقع گوش دادن به موزیک عالم عشق حمیرا بود؟...شاید دلم میخواهد این از خود بی خود شدن را جشن بگیرد..خدایا دوستت دارم..واست می چی بریزم خودت باده نابی...وای که خرج نویسندگی چه بالاست...پس ازین به بعد حرف هایت را در دل پنهان کن...چرا که حرف زدن بهایی سنگین دارد..دوست دارم گریه کنم اما مگر در زمان مستی گریه باید کرد؟؟..جرف راست را از بچه نباید شنید...حرف راست را باید از دهان آدم مست شنید...خدایا ببخش..حضوری جبران میکنم..اگر مرا قابل بدانی...دلم میخواهد گریه کنم...وای مستی تو چه خوبی...پوریا مدیونت هستم تا ابد..دوستت دارم...پدر مادر دوستتان دارم...مادر اگر از غذاهایت خرده میگرفتم مرا ببخش..به بلندای نامت دوستت دارم...ناصر حجازی داغ هشت سال پیش را در دل من زنده کردی..محمد اتابکی دوستت دارم..محمد دوستت دارم...شاید تقدیر این بود که کسانی که دوستشان دارم در دوم خرداد مرا تنها بگذارند...دوست دارم گریه کنم..اما دستانم روی این کیبورد لعنتی حرکت میکنند.پس چه کسی اشک هایم را پاک کند...چقدر از سه نقطه استفاده میکنم...وای که مستی چقدر زیباست ولی خرج دارد...سینا بهرامیان تو حق دوستی را در حق من ادا کردی چرا که کتاب را با من آشتی دادی...پوریا دوستت دارم..چرا که تو فراتر از برادر برایم بودی..سرم تاب میخورد...چشمانم جایی را نمیبیند اما دوست دارم بنویسم...نلسون ماندلا و ملکه انگلیس تنها کسانی بودند که افتخار صحبت کردن در کنگره انگلیس نصیبشان شد...هر چه میشنوم را دوست دارم بنویسم...هایده خدا تو را بیامرزد..بهار بهار باز اومده دوباره...باز تموم دلها چه بی قراره....اما برای من دور ز خونه بهار ها هم مثل خزون میمونه..پدر میدانم دوستم داری ولی خوش به سعادتم که امشب مست مستم...خونه هزار هزارتا یاد و یادگاری داره..بچگی و قلک و عیدی به یادم میاره..چی گفتم..بس که زیباست در خاطرم نمیماند..فقط میدانم برای من دور ز خونه بهار ها هم مثل خزون میمونه...واقعا که زندگی چه زیباست..من تا به حال این همه خوشحال نبودم..ای کاش پک آخر را هم میزدم که به کل میرفتم به دنیای خودم...خونه هزار هزارتا یاد و یادگاری داره..پدر من را همراهی میکند...هایده خدا تو را بیامرزد...ناصر حجازی خدا تو را بیامرزد...دوستت دارم ناصر خان..دوست دارم برایت گریه کنم....ای برادر دوستت دارم...پوریا دوستت دارم..کاش میشد در زمان مستی مطالعه کرد..فکر میکنم لذت دارد..اصلاً چرا نباید بشود...چو میکند ملامتم ز جفای تو همسایه ای...بر این بلا چگونه خو کنم؟؟...آرامتر بخوان میخواهم تو را به یاد بسپارم...ای فرزانگان بر دیوانگان این ملامت چرا کنید؟؟...کم تماشای ما کنید....عاشقان را رها کنید...این لحظه در زندگیم ماندگار خواهد بود..مگر به شهر شما؟؟...قسم شما را بخدا...جنون عاشقی تماشا دارد. من عاشم و گنه کار..آیا همه شما بی گناهید؟؟؟آیا همه شما سر به راهید؟؟..آرش این شعر را نخستین بار از زبان آواز تو شنیدم...و چه زیبا خواندی که همیشه در یادم میماند...ثبت مطلب را میزنم که ثمره این لحظه زیبا از بین نرود...گفتی به من قصه نخور..میرم و برمیگردم اما چرا برنگشتی...چشم هم بر هم زدم اما برنگشتی؟؟...دوست ندارم این لحظات تمام شود..دوست دارم گریه کنم...گریه به حال پایان این لحظات که شاید سخت بازگردند...نمیدانم چرا این را تکرار میکنم اما تو دوست را با من آشتی دادی...خدایا من نمیخواهم بیرون بیایم...چشمونم مونده به در..ای ز حالم بی خبر کی برمیگردی؟؟...عزیزم رفته سفر...ای آدم ها بیایید بشویید گرد و غبار سینه ها را..پدر دوستت دارم...تو برای من بهترینی...مادر دوستت دارم...تو برای من زیباترینی...پوریا دوستت دارم تو برای من...کلمه تازه ای پیدا نمیکنم..ولی خیالت راحت خوبی برای من...برای من ایده آل ترینی...مستم اما دوستت دارم..مرا ببخش اما دوستت دارم... و آن کسی که نمیتوانم اسمت را بیاورم دوستت دارم..ببین حتی در زمان مستی هم دوستت دارم و تو را بر زبان برملا نمیکنم..اما چرندیاتم بعد از مستی باعث شرمساریم میشود..اما چرا؟...تا باشد ازین شرمساری ها...شاهان همه رفتند کاخ ها به جا مانده..باران عشق ببار..و اما ناصر خان همیشه در یادمان خواهی بود..باورم نمیشود اما دوستت داریم...ما همه از خاکیم دوباره بر خاکیم...و باقی مطلق نیز نیستیم...مهتاب عشق بتاب...امان از درد دوری...چرا من متوجه هستم اما از خود بی خودم..بابا برو سر اصل مطلب..مست مستم...تو اونجا و من اینجا..امان از درد دوری...تا کی غم صبوری...پوریا ببخش اما دوستت دارم...هجرت اجباری اگه از تو جدا کرده منو..خیال نکن....
وقت رهایی میرسه.. و رسید..وقت رهایی رسید..وقت از خود بی خود شدن رسید..اما چه دیر..اشکالی ندارد دیر است اما باز هم هست...و بودن دیر بودن را جبران میکند و اما ناصر خان تو نیستی.دور بودن تو را چگونه جبران کنیم...میسازمت وطن...امان از درد دوری..از من چنین کاغذ خط خطی کردنی بعید بود مگر در زمان مستی...میسازمت وطن...این را در زمان هوشیاری نیز میگویم..میسازمت وطن و تو ای کوروش آسوده بخواب که هم اکنون من بیدارم..خود نیز نیازمند خوابی عمیقم ولی بر میخیزم که کوروش آسوده بخوابد...
به درود...
پدرام-خرداد ۹۰
- درد من زندگی کردن در جامعه ای است که خوبی کردن به هر میزان و در هر شکل، بزرگترین ظلم به خود است...
- درد من زندگی کردن در میان آدم هاییست روباه صفت، که همواره در پی مجالی هستند از نجابت تو سوء استفاده کنند و نجابت را دلیلی بر ندانستن میدانند...
- درد من زندگی کردن با انسانهاییست که عشق، پاکترین واژه عالم هستی را، به گناه آلوده ترین کار میدانند و اگر عشق آلوده است من میخواهم تا عمق گرداب گناه و آلودگی فرو روم...
- درد من زندگی کردن در بین آدم نماهاییست که شرافت و انسانیت را به درهمی فروخته اند تا استخوان سیری ناپذیر خود را گرسنه تر کنند...
- درد من دیدن کودکیست که در نگاه او آینده معنا ندارد و بودن در جای او حتی برای یک لحظه مرا به افسردگی مبتلا میسازد...
- درد من دیدن گدای شیک پوشیست که برای تلکه کردن این و آن از جدیدترین تکنولوژی در گفتار و رفتار استفاده میکند و من از درد فقط میتوانم لحظه ای به او نگاه کنم...
- درد من از دیدن پرنده درون قفسیست که رویای پروازش محدود به چارچوبی آهنیست و هر شب را به امید دیدن افقی دورتر به صبح میرساند...
- درد من از معلمیست که سعی دارد به شاگرد خود ادب بیاموزد در حالیکه خود یارای درک الفبای ادب را نیز ندارد...
- درد من از درون کوچکم است که ذاتش دوست داشتنیست اما زمانی که به درد گرفتار می آید هیچ چیز را برنمیتابد...
و درد من ............
و درد من .................
و درد من پایانی ندارد، چرا که درد برای من آرامش بخش است و با جزیی از وجودم آمیخته گشته...درد یار باوفای من است که هیچ گاه تنهایم نمیگذارد...
پس تو ای درد با من بمان چرا که در نبود تو، سرگشته توهم و خیالات خود نمیشوم و تا به این حد در هستی و بودنم تعمق نمیکنم...
پدرام-دی ۸۹
قلمی که با جان خود بروی کاغذی سفید حرکت میکند، بدان روح میبخشد...
و از نظر من تکه گچی که بروی تخته سیاه کشیده میشود به آن روح میبخشد...
و دستی که برگ کتابی را با هر محتوی ورق میزند به آن روح میبخشد...
تاریکی غریبانه شب ، هستی ستاره را روح میبخشد و شرشر آب تلاطم آبشار را...
و به نظر من هرآنچه را که میشنوم به تراوشات ذهنی من روح میبخشد...
آری روح میبخشد...
از نظر من کردار و گفتار هر فرد به شخصیت او روح میبخشد...گاهی اوقات آدم هایی رو میبینم که نظراتشون، خطی مشی فکریشون و حتی نوع فکر کردن و نگاه کردن به اطرافشون هم با من فرق داره.گاهی اوقات در درونم به قدری بهشون خرده میگیرم که گویا تنها نظر خودم و دیدگاه خودم درسته..حالا این دیدگاه در مورد هر پدیده و هر مسئله ای که میخواد باشه...با یه نیشخند و نگاه عاقل اندر ازشون میگذرم و به خیال خودشون رهاشون میکنم...ولی صادقانه باید که به راسخ بودن بعضی ها در عمل و کردارشون احسنت گفت..باور درست یا غلط، ولی بهش ایمان کامل دارن...از نظر من غلط بودن باور اهمیتی نداره و اون چیزی که از اونها در نظر من ارزشمند هست ایمان و باورشون در مورد همون باور غلطه..(البته از دیدگاه من غلط!). به خودم که نگاه میکنم خیلی از مواقع تحمل شنیدن حرف و صدای مخالف رو ندارم...شاید در من تبدیل شده به یک عادت..عادتی که شاید از روز اول هم بهانه خوبی براش نداشتم...اما چند وقتیه میخوام سعی کنم که به صداهایی غیر صدای خودم هم گوش کنم..میخوام سعی کنم...حالا میخواد هر چیزی و به هر میزان چرند و چرت و پرت که باشه..اما میخوام یه مقدار گوش کنم..فقط گوش کنم...واقعاً گوش دادن چقدر لذت داره..گاهی اوقات اونقدر دوست داری صدای خودت رو بشنوی که از محیط اطرافت غافل میشی...چه چیزهایی که لای همون چرت و پرت ها نهفته است که صدای تو اونها رو خفه میکنه...گاهی وقت ها چرندیاتی رو میشنوی که تورو تا عمق خودت فرو میبره و باعث میشه که برای یه لحظه هم که شده فکر کنی...آخ که بعضی وقت ها سکوت چقدر قشنگه...دوست دارم ازین به بعد بیشتر ساکت باشم و بشنوم...اونقدر بشنوم، اونقدر بشنوم تا به جایی برسم که یهو از ته دلم داد بزنم...اونقدر بشنوم تا جایی که حرفی داشته باشم برای گفتن...حرفی داشته باشم که بدون نفی کردن و نهی کردن چیز و کس دیگه درونم رو بریزه بیرون و گوش شنوا داشته باشه برای گوش دادن.میخوام پر از لبریز بشم...
میخوام عین سگ شریف و باوفایی باشم که در ازای لطف و محبت صاحبش یه دمی براش تکون میده...نه مثل الاغی که خودش را با بارش میندازه تو رودخونه غافل از اینکه باری که برداشته چیه...
..........................چند لحظه سکوت...........................
سکوت...منو به فکر فرو میبره در مورد اونچه که دارم مینویسم.شرافت و وفای سگ منو به فکر فرو میبره که چقدر بعضی وقتها بی شرف و بی وفا بودم.و الاغ بودن اون الاغ منو به فکر فرو میبره که به راستی گاهی اوقات خر ترین الاغ روی زمین بودم!!! فکر کنم ماجرای سگ با وفای با شرافت و الاغ بی بصیرت و بی کفایت!! یه مقدار بیشتر به فکر کردن نیاز داره.....بهتره قلم رو بزارم زمین یه مقدار بیشتر فکر کنم...آره...تو سکوت و تو خلوت خودم فکر کنم.....
پدرام-دی ۸۹

